تبليغاتX
پایگاه شناخت تاریخ و تمدن ایران زمین

     

 

واژه سده از ریشه " ست " در زبان پهلوی آمده است و به معنی عدد صد میباشد و هنگامی که ایرانیان سال را به دو قسمت تقسیم کرده بودند - از آغاز فروردین تا پایان مهر را تابستان و از اول آبان تا پایان اسفند را زمستان می نامیدند و هنگامی که صد روز از زمستان میگذشته و روز دهم بهمن فرا می رسیده آن را سده مینامیدند(به عبارت دیگر چون از دهم بهمن تا نخستین روز نوروز ۵۰ روز و ۵۰ شب باقی مانده این جشن را سده نامیدند) . فلسفه کهن این جشن بر میگردد به پادشاهی هوشنگ شاه پیشدادی و به عبارتی این جشن را میتوان جشن کشف آتش برای اولین بار در دنیا توسط ایرانیان نام داد . بر طبق گفته های تاریخی و شاهنامه فردوسی زمانی که هوشنگ شاه پیشدادی برای شکار به جنگل رفته بوده در میان راه با ماری برخورد میکند و در نتیجه سنگی به طرف مار پرتاپ میکند که سنگ با سنگی دیگر که از جنس خاص بوده تماس پیدا میکند و تولید جرقه مینماید و هوشنگ از این عمل حیرت زده میگردد و در آن زمان برای نخستین بار توسط هوشنگ شاه آتش کشف میگردد ( بیش از 6000 سال پیش ) و به دیگر کشورها هدیه داده میشود و برای نگهداری آن و روشن نگهداشتن آن مکانی به نام آتشکده را میسازند تا اقوام دیگر بتواند از آنجا آتش را برای اسفاده ببرند . متاسفانه عده ای ناآگاه و بی اطلاع و از روی غرض ورزی و کینه توزی های تاریخی آتشکده ایرانیان را محل پرستش خدای ایرانیان نامیدند در حالی که ایرانیان به آتش فقط به عنوان نور اهورامزدا احترام میگذاشتند و تنها و تنها اهورامزدا را خدای واحد خود می پنداشتند . که خوشبختانه اسناد تاریخ گواه این مسئله است و بر همگان آشکار شد که زرشت اولین کسی است که مردم ما را به خدا پرستی ارشاد فرمود .حکیم فیلسوف عمر خیام در کتاب نوروز نامه خود درباره جشن سده می نویسد : هر سال تا به امروز جشن سده را پادشاهان نیک عهد در ایران و توران به جای می آوردند . بعد از آن به امروز این جشن به فراموشی سپرده شد .و فقط زرتشتیان نگهبان سنن باستانی ایران بودند و هستند این جشن باستانی را بر پا ساختند . عنصری شاعر نامدار درباره سده می فرماید : سده جشن ملوک نامدار است زافریدن و از جم یادگار است فردوسی بزرگ در باره سده میفرماید : بر آمد سنگ گران سنگ خرد هم آن و هم این سنگ گردید خرد فروغی آمد پدید از هر دو سنگ دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ جهاندار پیش جهان آفرین نیایش همی کرد و خواند آفرین که او را فروغی چنین هدیه داد همین آتش آن گاه قبیله نهاد یکی جشن کرد آن شب و باده خورد سده نام آن جشن فرخنده کرد.

نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 11:30 توسط اردشير | |
پیشگفتار

 هنگامی که سخن از مجد و عظمت هخامنشیان و یادگارهای این دودمان به میان می آید بی درنگ ویرانه های شکوهمند تخت جمشید در ذهن ما نقش می بندد.نقوش برجسته و درگاههای سنگی و ستونها و در یک کلام معماری شگفت انگیزش از همان دوران باستان تا به امروز بازدیدکنندگان را محسور خود کرده است.شاید این دلیلی بر فراموشی دیگر یادمانهای شکوهمند هخامنشی برای گردشگران و سیاحان باشد.ستونهای پارسه هنوز هم سر به آسمان می سایند ولی دیگر پایتختهای هخامنشیان مدتهاست از دید گردشگران ناپدید شده اند.این در حالیست که می دانیم پارسه یا تخت جمشید تنها یکی از مراکز سیاسی یا معنوی این سلسله بوده است.شوش،بابِل و اکباتان دیگر پایتختهای هخامنشیان هم عمارات شاهانه و پرشکوهی داشتند.به ویژه شوش این شهر کهن و افسانه ای،پایتخت با عظمت ایلامیان که در دوره هخامنشیان پایتخت سیاسی بود.از شوش بود که فرمان لشگرکشی ها صادر میشد.در شوش بود که سفرای یونان به حضور پذیرفته می شدند.این شهر شوش بود که با رسیدن خبر فتح آتن آذین بندی شد و جشن گرفت.این کاخ شوش است که در باب هفدهم تورات توصیف شده است.آری یکی از شاهکارهای معماری سلطنتی خاورمیانه باستان آپادانای شوش است.مهجور و ناشناس ماندن این کاخ برای ما ایرانیان جدا از اینکه ناشی از بی علاقگی عمومی به آگاهیهای تاریخی است به گمان نگارنده دلایل عمده دیگری نیز دارد: این مجموعه در زیر سایه تخت جمشید کمتر مورد توجه مردم ما و یا دیگر علاقه مندان بوده و اینکه متاسفانه از این کاخ تقریبا چیزی بر جای نمانده است.عزیزان هموطن که  به موزه لوور رفته اند یا تصاویر آن را دیده اند و تزئینات کاخ داریوش و ستون و سر ستون سنگی عظیم را از نظر گذرانده اند با شگفتی از عظمت آثار تخت جمشید در این موزه برای دوستان و آشنایان میگویند غافل از اینکه این ها آثار کاخ شوش است و نه تخت جمشید.(منظور عموم مردم است و نه متخصصان باستانشناسی یا تاریخ)

 طرح بازسازی آپاداناى شوش از دانیل لدیری

از آنجا که در دنیای مجازی اینترنت اطلاعات نسبتا خوبی از تخت جمشید می توان به دست آورد تصمیم گرفتم در مورد تخت جمشید دوم یا آپادانای مظلوم شوش بنویسم(مظلومیت این میراث در جای خود روشن خواهد بود) و این یادمان را به هم میهنانم معرفی کنم.ابتدا تاریخچه ای از حفاریها و تحقیقات ارائه می شود.

به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 10:49 توسط اردشير | |
 

نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 19:0 توسط اردشير | |

مقام شاهی به عنوان نمایندگی خدا بر روی زمین که با داشتن فره ایزدی و وابستگی به خاندان سلطنت به کسی تعلق می گرفت، از شاه شخصیت الهی می ساخت، که ملت سعادت و سلامت خود را در سلامت و دوام وجود او می یافت و همه چیز را از او می دانست. اعتقاد بر این بود که همه چیز شاه بدانها بخشیده است. لذا شکنجه و کیفر از جانب شاه به عنوان مهر پدر_فرزندی توجیه میشد؛ و در انجام حکم شاه شک جایز نبود و هر آینه باید آن را به جا می آوردند. همچنین دشمنی با شاه عملی اهریمنی و کشتن شاه، حتی کشتن شاه دشمن، مجازات مرگ را داشت، چنان که اسکندر در مورد قاتل داریوش سوم چنین کرد. درباره فرمانبری از شاه و تقدیس و احترام مقام شاهی، خواجه نصیرالدین طوسی به نقل از آداب ابن مقفع گوید: (اگر سلطان تو را بر دار گرداند، تو او را خداوندگار دان، و اگر در تقرب تو زیادت کند، تو در تعظیم او زیادت کن.

چنین مقام و منزلتی برای شاه بود که اگر کسی افتخار با او را می یافت، نامش در همه جا ضبط و به اطراف فرستاده می شد و مردم خوشبختی خود را در اطاعت از فرمان شاه می دیدند. باز به علت علو و عظمت مقام شاه، باید در مقابل او پذام یا پنام (نوعی دستار یا دستمالی سفید و پاک) پیش دهان گرفت تا ساحت شاه آلوده نشود!

شاهنامه بر بنیاد همین مفهوم به حقانیت حاکمیت های ماقبل تاریخ می نگرد و، بی آنکه از نحوه «نزول فره نخستین»، بر اولین پادشاه استوره ای ايرانزمين، گزارشی تفصیلی به دست دهد، وجود آن را برای اثبات حقانیت حکومت شاه لازم می بيند و بر می شمارد.
نکته جالب توجه در این مورد آن است که، در مراحل نخست بازگشائی استوره،  ارتباطی بین «نزول فره ایزدی» و «خون پادشاه» وجود ندارد و به همین دلیل ممکن است، در پی مسائلی همچون ظالم شدن و خودپرستی او، این فره از شاه سلب شود. مثلاً ذکر می شود که سقوط جمشید و به قدرت رسیدن ضحاک به علت غلبه غرور بر جمشید و زایل شدن فره ایزدی در او بوده است.
اما در مراحل بعدی، هنگامی که پایان کار ضحاک فرا می رسد، می بینیم که کاوه آهنگر و انقلابیون همراه او، بعلت اینکه خود دارای «فره ایزدی» نیستند، ناچار می شوند فریدون را، که با شاهان پيش از ضحاک پيوند خونی داشته بيابند و برای شاهی بیاورند، چرا که او فره ایزدی را در خون خود حمل می کند. در جای دیگری از شاهنامه هم، پس از شرح دورانی ديگر از فترت پادشاهی در ايران، سخن از یافتن شاهی از «تخمهء فریدون» می رود. به زبان خود فردوسی: «بباید یکی شاه خسرونژاد / که دارد گذشته سخن ها بیاد / که باشد بدو فرهی ایزدی / بتابد ز دیهیم او بخردی؛ // ز تخم فریدون بجستند چند / یکی شاه زيبای تخت بلند» (که در اينجا «زيبا» به معنی « زیبنده» است).

اندیشه تقدس مقام شاه در مفهوم (ظل اللهی) آن و ارثی بودن این مقام، در تاریخ ایران بعد از اسلام نیز به شدت تاثیر گذاشت و با وجود اینکه از دین کهن زرتشت که دین شاهان ساسانی بود- به تعصب و ناخشنودی یاد می کردند، از یک طرف اندیشه شیوه ملکداری ساسانیان را نوعی آرمان تلقی می نمودند و از طرفی تئوریسین های اندیشه سیاسی در قالب سیاستنامه، نصیحت الملوک، خردنامه و ...، به تقدیس مقام سلطنت جایگاه و منزلت شاه، در همان مفهوم ایران پیش از اسلام می پرداختند. همین طور اعتقاد به تخمه شاهی و ارثی بودن مقام سلطنت نیز در ایران پس از اسلام تاثیر شگرفی در اذهان و اندیشه ها –علی رغم حاکمیت اسلام- باقی گذاشت، به طوری که اکثر پادشاهان سلسله های مختلف سعی می کردند برای کسب مشروعیت بیشتر، به نحوی خود را به شاهان ایران قبل از اسلام منتسب کنند. چنان که سامانیان از طریق بهرام چوبین خود را به کیومرث، آل بویه به بهرام گور و ... و حتی غزنویان –علی رغم ترک بودن- به یزدگرد ... می رساندند.

 اين مطلب را با جمله اي از گزنفون(مورخ یونانی_ 430تا 352 پیش از میلاد ) درباره پادشاهي كوروش بزرگ به پايان ميبرم:

روزي در اين انديشه افتادم كه به راز كاميابي فرمانروايان و دولتها و علتهاي فراز و نشيب ملتها و حكومت ها و چگونگي رفتار رهبران و كردار زيردستان و مهرباني و جانفشاني كسان نسبت به ديگري  پي ببرم . و بدين نتيجه رسيدم كه براي انسان آسانتر است كه بر جانوران فرمان راند تا بر آدميان.اما هنگاميكه بياد آوردم چگونه يكتن يعني كوروش پارسي بود كه بسياري از آدميان ، شهرها و ملتها را فرمانبردار خود كرد، بناچار گمان خود را دگرگون كردم وبر آنم كه حكومت بر انسانها نه كاري ناشدني است و نه حتي دشوار، به شرط آنكه بخردانه و با هوشمندي در پي حكومت كردن برآئيم.

نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 17:1 توسط اردشير | |
 

جوانی که از لحاظ زیبائی و درایت جنگی و شجاعت پادشاهی در ایران روی دستش بلند نشده!(با كمي اغراق) کسی که شمه ای از محبوبيت کریم خان زند و درایت امیرکبیر و قدرت جنگندگی و تیزهوشی نظامی نادرشاه در وجودش نهفته بود. روایت رو با مقدمه ای از نویسنده کتاب دلاور زند آغاز می کنم : بدون شک یکی از چهره های گمنام که باید تاریخ ایران به وجود او افتخار نماید و زندگی پرماجرا و سراسر ناکامی او را به عنوان یک فصل برجسته در خود ضبط نماید لطفعلیخان زند است . دلاوری که اگر خیانت اطرافیان و اقبال بد او نبود شاید افتخارات سایر سرداران نامی ایران را تحت الشعاع قرار داده و بزرگترین فرمانروائی و معظم ترین قلمرو ایران را در تاریخ بوجود می آورد. امید است که این نوشته کوتاه بتواند خاطره و یاد یک قهرمان فداکار و محبوب مردم و خدمتگزار از یاد رفته این آب و خاک را در خاطره ها زنده سازد.
لطفعلیخان زند در شهری چون شیراز که در آن دوره شمار مردان زیبا در آن کم نبود ، زیباترین جوان به 
 
روی ادامه مطلب کلیک کنید

ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 16:39 توسط اردشير | |
همه اسم ماراتون را شنیده اید , یک مسیر تقریبا" 42کیلومتری که دوندگان آنرا طی میکنند تا هرکس که استقامت بیشتری داشت قهرمان شود.
این ورزش بقدری مهم است که آخرین مسابقه المپیک را تشکیل میدهد .
اما آیا فلسفه مارتون را میدانید؟

یونانیها مدعی هستند که در دشتی با نام ماراتون شکست سنگینی را به سپاه ایران وارد نموده اند , بعد از این امر یکی از افراد سپاه یونان مسافت 42 کیلومتری بین دشت ماراتون تا آتن را دویده تا مژده این پیروزی را به حکمران وقت یونان بدهد و اینگونه است که ماراتون شکل گرفته.

المپیک نوین ریشه در فرهنگ یونان باستان دارد و موارد زیادی از ورزشهای مورد علاقه یونانیهای باستان در آن گنجانده شده که مهمترین آن همین مارتون است , که برای یونانیها یادآور پیروزی بر سپاه ایران میباشد.
این امر برای آنها بقدری مهم است که ماراتون از ورزشهای ویژه میباشد و بعد از پایان دو ماراتون مسابقات المپیک هم خاتمه می یابد.
مسافت ماراتون هم از ابتدا تا کنون ثابت نبوده , حدود مسافت 42 کیلومتر است اما انتخاب مسافت فعلی بعنوان استاندارد داستانی جالبتر از خود ماراتون دارد.
در المپیک لندن در روز برگزای مسابقه دو ماراتون یا بعبارت بهتر واپسین روز برگزاری مسابقات باران شدیدی می بارد و باعث میشود که خاندان مکرمه سلطنتی انگلستان نتوانند از نزدیک شاهد مسابق باشند.
بعد از رایزنیهای مختلف برای اینکه خاندان معظم! سلطنتی از دیدن این مسابقه پرشور محروم نشوند مسیر مسابقه تغییر میکند و از جلوی کاخ سلطنتی میگذرد , البته این تغییر چند متری هم به 42 کیلومتر قبلی اضافه میکند و به همین خاطر در مراحل بعدی مسیر طی شده در المپیک لندن بعنوان استاندارد درنظر گرفته میشود!!!
 
و اما اصل مطلب:

آیا نبرد ماراتون واقعی است؟؟؟


این سئوالی است که اکثر مورخان به آن پاسخ منفی میدهند , بعبارت بهتر شکست سپاه ایران از یونانیها در دشت ماراتون بیشتر یک افسانه است تا واقعیت.
ماراتون یونانیها در حکم آرش کمانگیر ماست .
دشت ماراتون وجود دارد اما وسعت این دشت به حدی نیست که سپاهیان زیادی قادر به جنگ در آن

ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 15:42 توسط اردشير | |
 

مقارن سال 556 پيش از ميلاد کوکب سعادت کوروش بزرگ سردودمان هخامنش از افق کشور پارس طالع شد و در پرتو فروغ درخشان وجود او امپراطوري با شكوهي تشکيل گرديد که تا آن زمان چشم روزگار نظير آن را نديده بود. شالوده‌ارتش ايران نيز در همان وقت به دست تواناي آن شاهنشاه بزرگ ريخته شد و در اثر فداکاري و جان بازي همان ارتش بود که حدود و ثغور کشور پهناور او همواره در طول چند قرن از تجاوز بيگانگان محفوظ ماند.

 

 

سپاه پياده

بنا به گفته گزنفون، تاريخ‌نگار يوناني، موقعي که کوروش بزرگ فرماندهي ارتش پارس را به عهده گرفت، دسته‌ي اصلي ارتش ، پياده بود که بيش‌تر براي رزم از دور بار آمده و به تير و کمان و زوبين و فلاخن مسلح بود. کوروش براي ايجاد و تقويت روح جنگاوري، به سي هزار نفر از سربازان پارسي که مطابق اصول تربيت کشور پارس داراي خصايل سپاهيگري برجسته‌ايي بودند، دستور دادند اسلحه خودشان را به نيزه و شمشير تبديل كنند و به مبارزه از نزديک و رزم تن به تن خو بگيرند.

 

آن دسته را «پيادگان سنگين اسلحه» مي خواندند و سلاح اصلي ايشان عبارت از يک نيزه بلند، يک شمشير يا تبرزين بود که با دست راست به کار مي بردند و يک سپر کوچک که از ترکه‌ي محکم بافته شده بود و در دست چپ مي‌گرفتند و به سينه خود هم جوشن مي‌بستند. ساير افراد پياده به تير وکمان يا فلاخن و زوبين مسلح بودند که در ميدان رزم به عنوان دسته هاي امدادي به کار مي‌رفتند.

آنگونه كه از تصاوير و يافته‌هاي باستان ‌شناسي بر مي‌آيد، ابزار جنگي اين دسته از سپاهيان هخامنشي عبارت بود از: نيزه و تير، سپرهاي كوچك و هلالي بافته شده از ني، سپرهاي بيضي شكل داراي يك برآمدگي فلزي در وسط به نام گل سپر كه معمولا تصاوير زيبايي بر آن نقش شده‌اند، سپرهاي بزرگ و مستطيلي، دشنه‌هاي ايراني كه دسته آنها طبق عادت معمول ايرانيان به صورت سر يك جانور ساخته مي‌شد، دشنه‌اي كوتاه به نام «اكيناكه» كه به كمر مي‌‌آويختند، چاقوهايي كه دسته آنها به شكل حيوان‌هايي مانند شير، گاو و بزكوهي ساخته شده بود و كمان كه مشخصه قوميت ايراني بود، به همراه كمان ‌داني كه خاص ايرانيان بود.

 

سواره نظام

بنا به گفته گزنفون، کوروش در مدت اقامت در دربار ماد و در نخستين برخورد با سوارهاي ليدي در نبرد « پتريوم » تشخيص داد که سواران پارس نسبت به سوارهاي مادي و به خصوص سوار نظام معروف ليدي خيلي ضعيف‌اند، به همين جهت تعداد سوارهاي پارسي را از دو هزار نفر به ده هزار نفر رسانيد و براي تشويق و ترغيب جوانان به سواري و سوارکاري، مقرر داشت هر کسي که از دولت اسب مي گيرد بايد هميشه سواره حرکت کند و به مرکب خود مأنوس و علاقمند بشود و در حسن نگاهداري آن از جان و دل بکوشد و براي سوارکاران خوب امتيازها و جوايزي قائل گرديد که در مسابقه‌ها به آنان اعطاء مي‌شد.

 

 

ارابه‌هاي داس‌دار

يكي از اختراعات تازه ايرانيان در عصر پرتحرك سده پنجم پيش از ميلاد اختراع «ارابه داس دار» بود. اين ارابه از هر طرف نيزه و شمشيرهاي تهديدكننده و در مركز چرخ‌ها كاردهاي داس مانندي داشت كه نوك بعضي به طرف پايين و برخي ديگر به طرف بالا خميده بود.

 

 

 

اين كاردها هر چيزي را كه بر سر راه اسب‌هاي در حال تاخت قرار مي‌گرفت،‌تكه‌تكه مي‌كرد. در حقيقت ايرانيان پيروزي‌هاي خود را تا پايان سده چهارم پيش از ميلاد مديون اين اختراع‌اند.

بنا به روايت گزنفون تا زمان کورش بزرگ ارابه هاي جنگي معمول آن دوره را مطابق مرسوم «تروايي‌ها» مي‌ساختند و به کار مي‌انداختند و اين نوع ارابه‌ها بين مادي‌ها و آشوري‌ها و ساير ملت‌هاي آسيايي معمول شده بود. کورش در ضمن آزمايش آن‌ها دستور داد ارابه هاي جديدي بسازند که براي جنگ مناسب‌تر باشد. چرخ‌هاي آن ارابه‌ها را محکم تر و محور آن‌ها را درازتر از ارابه‌هاي قديمي گرفتند تا از خطر خرد شدن چرخ‌ها و واژگون شدن ارابه‌ها بهتر جلوگيري شود.

 

 

کرسي راننده‌ي ارابه از چوب خيلي محکم و به صورت برجکي ساخته مي‌شد که بلندي آن فقط تا محاذي آرنج‌هاي راننده مي‌رسيد تا او در راندن اسب‌ها آزاد باشد. در دو انتهاي محور چرخها دو داس آهني به پهناي دو «ارش» رو به پايين و درست در زير آن‌ها دو داس ديگر رو به بالا نصب کرده بودند که در موقع تاخت ارابه‌ها اين داس‌ها به هر چيزي که برمي‌خوردند از هم مي‌شکافتند.

 

 

 

از ارابه‌هاي جديد در زمان کورش سيصد دستگاه تهيه شد و به فرمان او محل اين ارابه‌ها در آرايش جنگي ، جلو خط اول پياده نظام بود و مأموريت اصلي آن‌ها تاختن بر روي صفوف دشمن و شکافتن آرايش او و باز کردن راه و هموار ساختن خط سير پياده نظام حمله بود. هجوم وحشت آور و برق آساي ارابه‌ها هر گونه مقاومتي را در معبر خود متلاشي مي‌ساخت.

ارابه‌هاي داسدار تا اواخر دوره هخامنشيان در ارتش ايران معمول بوده و در نبرد « گوگمل » يعني آخرين نبرد داريوش سوم با اسکندر در اردوي ايران دويست ارابه داس‌دار وجود داشته و در اين مورد ديودور مي گويد: « حمله‌ي ارابه هاي داس‌دار بسيار وحشت آور و برش داس‌هاي آن‌ها به اندازه‌ايي تند و تيز بود که افراد پياده مقدوني را به دو نيم مي کرد». به علاوه، در همين نبرد پنجاه فيل جنگي در اردوي داريوش سوم وجود داشته که موجب هراس و واهمه‌ي مقدونيان گرديده است و از قرار معلوم استفاده از فيل در جنگ از موقع تسلط ايران به حبشه و آفريقاي شمالي و هندوستان غربي در ارتش ايران معمول شده است.

 

گردونه‌ها

علاوه بر اربه‌هاي داس‌دار، کورش بزرگ به ابتکار خويش دستور داد گردونه‌ها يا برج‌هاي چوبي بلند و چرخداري ساختند که هريک داراي هشت مال بند بود و هشت گاوميش به آن‌ها بسته مي شد؛ هر برجي به چند خانه تقسيم و در آن بيست تن کماندار قرار مي گرفتند.

البته حرکت اين گردونه ها کند بود و در موقع جنگ مانند حصاري پشت سر خطوط پياده نظام صف مي کشيدند تا چنان که در اثر شدت فشار دشمن پياده نظام خودي مجبور به عقب نشيني بشود به محض رسيدن به نزديکي صف اين ارابه‌ها، هم مهاجم ناگهان زير باران تيرکمانداران ارابه‌ها افتاده و مجبور به توقف گردد و هم پياده نظام خودي در پناه ارابه‌ها قادر به خودآرايي شود و بار ديگر" به حمله مبادرت کند.

ارتفاع اين گردونه‌ها به اندازه‌اي بود که کمانداران از بالاي آن‌ها به طور كامل بر دشمن مسلط مي‌شدند و بعضي وقت‌ها نيز فرماندهي براي مشاهده‌ي اوضاع صحنه نبرد به يکي از اين گردونه‌ها سوار مي‌شد و از بالاي آن عمليات طرفين را زير نظر مي گرفت.

 

نيروي دريايي

در زمان داريوش بزرگ، شاهنشاه هخامنشي به فکر ايجاد نيروي دريايي افتاد و ابتدا از کشتي‌هاي مستعمرات يوناني آسياي صغير و مردم مصر و فينيقيه استفاده كرد. ولي بعد به فرمان شاه در فينيقيه و کاريه و يونيه و سواحل بوسفور کشتي‌هايي ساخته شد که مطابق نوشته‌هاي هردوت از کشتي‌هاي يوناني بزرگتر و سرعت سيرشان بيش‌تر بوده است.

به طور کلي کشتي‌هاي نيروي دريايي هخامنشي بر سه نوع بوده است:

1- کشتي‌هاي «تري روم» که داراي سه رديف پارو زن در سه طبقه بوده و كشتي جنگي محسوب مي شده است.

2- کشتي‌هاي دراز مخصوص حمل و نقل اسب‌ها و سوار نظام.

3- کشتي‌هاي کوچک‌تر براي بارکشي و حمل آذوقه و وسايل اردويي.

ملوانان اين کشتي‌ها اغلب از فنيقي‌ها و يوناني‌ها و يا مصري‌ها بودند، ولي افسران آن‌ها هميشه از بين پارسي‌ها و مادي‌ها انتخاب مي‌شدند. بطوري که از گفته‌ي مورخ مذکور بر مي آيد، بارگيري اين کشتي‌ها به وزن امروز 5 تا 15 تن بوده است، تعداد کشتي‌هاي ايران را در زمان خشايارشا چهار هزار فروند ذکر کرده اند.

 

 

از روي اطلاعاتي که مورخين مذکور به ما مي دهند معلوم مي شود که ايراني‌ها به امر دريانوردي آشنايي داشته‌اند، چنان که در زمان داريوش دو گروه اکتشافي از سواحل بحرالجزاير (درياي اژه) به يونان و ايتاليا و از هند به درياي عمان و بحر احمر و از راه نيل به درياي مغرب فرستاده مي شود و در زمان خشايارشا گروهي براي کشف سواحل آفريقا مأمور مي شوند.

در دوران هخامنشيان در بعضي از جنگ‌ها ديده مي شود از قواي مزدور و اجير يوناني هم استفاده مي‌کرده‌اند و همين موضوع بيش‌تر در سستي انضباط و اختلال ارتش آن دوره ايران دخالت داشته است. چنان که بعدها در جنگ‌هاي کورش کوچک با اردشير يا جنگ‌هاي داريوش سوم با اسکندر نتايج اين کار به خوبي معلوم شد.

 

آرايش جنگي

ايرانيان پيش از هر كارزار و پيش از هر اقدامي، ابتدا نقشه جنگي مي‌كشيدند و در انجمني از سران لشكر نقشه را به دقت مورد بررسي قرار مي‌دادند. كاري كه بعدها در سراسر دنيا به اصلي مهم در جنگ‌ها بدل شد.

براي اين که با شيوه‌ي به كارگيري رسته‌هاي مختلف در آن دوره آگاه شويم، آرايش جنگي قواي کورش را در نبرد «تمبره» از روي کتاب گزنفون بررسي مي‌کنيم:

1. در جلوي جبهه يک‌صد ارابه‌ي داسدار در يک خط.

2. در پشت سر ارابه‌ها در خط اول گروه حمله‌اي مرکب از پانزده هزار پياده سنگين اسلحه پارسي با آرايشي به عمق دوازده صف؛ پهلوهاي اين خط در هر طرف با چهار هزار سوار پارسي به عمق چهار صف پوشيده شده بود.

3. زوبين اندازان در خط دوم براي اين که زوبين‌هاي خود را از بالاي سر خط اول به مسافت نزديک پرتاب کنند.

4. کمانداران در خط سوم قرار گرفته بودند و تيرهاي خود را از بالاي سر افراد خطوط جلو به مسافت دور مي انداختند.

5. واحدهاي احتياط که عبارت از نصف ديگر پياده نظام سنگين اسلحه بود، درخط چهارم قرار داشت.

6. در پشت سر اين خطوط برج‌هاي متحرک يا گردونه‌ها در يک صف قرار داشته و حصار محکم و متيني را تشکيل مي‌دادند.

گزنفون در آرايش جنگي کورش از اسواران «جماز» هم ذکري مي کند که فقط براي رم دادن اسب‌هاي ليدي مورد استفاده بود. به گفته‌ي گزنفون علاوه بر پرچم‌هايي که قسمت‌هاي مختلف هر يک براي خود داشتند، پرچم فرماندهي ايران عبارت از «عقاب زرين» بود که با بال‌هاي افراشته به چوب بلندي نصب کرده بودند. گزنفون اضافه مي کند که در زمان او هم پرچم پادشاهان ايران به همين صورت بوده است.

 

 

سازمان نوين
تشكيلات ارتش در دوره باستان، خصوصا دوره هخامنشي آنگونه كه از منابع يوناني و نيز كتيبه‌ها و الواح هخامنشي بر مي‌آيد، بسيار سازمان يافته بوده است.
نظام تقسيم ‌بندي اين ارتش ده‌ دهي بوده و به گفته مورخان يوناني، اين تقسيم ‌بندي بسيار بهتر از تقسيم ‌بندي نظاميان يونان بوده است و گويا تا زمان مغول در سپاهيان آسيايي نظيرنداشته است. ده جنگجو يك دسته را زير فرمان دهبد (از واژه دثه پيتي) تشكيل مي‌داد؛ ده دسته يك گروه مي‌شد زير فرمان صدبد (ثته پيتي)؛ ده گروه يك «هنگ» را به سرداري هزاربد (از واژه هزار پيتيش) مي‌ساخت؛ ده هنگ تشكيل يك «لشگر» مي‌داد زير نظر يك بيوربد (بئيورپيتي).
مشابه همين تقسيم‌بندي را امروزه نيز در ارتش مي‌بينيم. اين سازمان ده ‌دهي از راه ايران در سازمان‌هاي يهودي، ارمني، يوناني و حتي آلمان قديم، يعني گوتيك نيز نفوذ يافت.
بالاترين قدرت نظامي هخامنشيان شش لشكر بود كه با «سپاه جاودان» هفت لشكر را تشكيل مي‌دادند و بدين گونه تعداد كل لشكر‌ها به عدد مقدس هفت مي‌رسيد.
مورخين يوناني براين عقيده هستند که در زمان داريوش اول ارتش ايران سازمان نويني پيدا کرد و پادگان‌هاي ثابتي در پايتخت‌هاي مختلف و مركزهاي کشورهاي تابع ايران و قلعه‌هاي مرزي ايجاد شد. داريوش بزرگ ضمن اصلاحاتي در سازمان کشوري ايران از لحاظ سازمان لشکري و گسترش نيروهاي انتظامي ، مملکت خود را به پنج منطقه‌ي نظامي تقسيم و فرماندهي هر منطقه‌ايي را به يک سپهسالار تفويض نمود.
در پايتخت اصلي ايران، که مقر پادشاه بود، گارد مخصوصي مرکب از دو هزار سوار و دوهزار پياده از بزرگ‌زادگان پارسي و مادي و شوشي تشکيل يافته بود که از حيث اسلحه و ساز و برگ ممتاز و مأمور حفاظت شاه بودند. اسلحه آنان عبارت از يک نيزه بلند، يک کمان دراز و يک ترکش پر از تير بود که در مواقع تشريفات، به نوک نيزه‌هاي بلند سربازان يک گلوله زرين يا سيمين نصب مي شد.
داريوش سپاه مخصوص ديگري تشکيل داد که عده‌ي افراد آن به ده هزار نفر مي رسيد و به ده هنگ تقسيم مي شد. اين عده را «سپاه جاويدان» مي‌خواندند، زيرا هيچ گاه از تعداد آن کاسته نمي شد و به جاي کساني که مي‌مردند يا در جنگ کشته مي‌شدند، بي‌درنگ کسان ديگري را مي‌گماشتند. افراد اين سپاه همگي رزم آزموده ودلير و چالاک و در تيراندازي و سواري سرآمد ديگران بودند.

 

 

در بررسي ارتش هخامنشي، يكي از جنبه‌هاي اعجاب بر‌انگيز آن وجود همين سپاه جاودان است. اين سپاه ده هزار نفري «سپاه آماده باش» شاهنشاه ايران را تشكيل مي‌دادند و نگهبانان شاهي بودند.
تصوير سربازان جاويدان را در نگاره‌هاي جبهه شرقي آپادانا، يعني همان نماي اصلي و نخستين تالار بار تخت جمشيد، پشت‌ سر شاه كه بر تخت نشسته، در سه رديف روي هم مي‌توان ديد. در اين تصوير، تعداد حدود صد سرباز به نمايندگي از ده هزار سرباز نقش شده‌اند.

 

 

لباس بلند چين دار هخامنشي، كفش ايراني سه‌بندي و نوار بي‌گره دور سر آنان نشان از پارسي بودن اين افراد دارد.
ايران‌شناسان از اين نقوش نتيجه مي‌گيرند كه همه افراد «ده هزار جاودانان» از پارس‌ها بوده‌اند. نيزه دست همه اين سربازان در قسمت پايين به يك انار كوچك ختم مي‌شود. از اين‌رو، يونانيان آنان را «سيب بر» ناميده‌اند.
برهمه سپاه يك «سپاهبد» يا سپهبد (سپادپيتي) فرمان مي‌راند كه فرمانده كل گارد جاويدان و داراي قدرت فوق‌العاده‌اي بود. اين سپاهبد يا خود شاهنشاه بود و يا توسط شاه از افراد خانواده خود و يا از ميان دوستان طرف اعتمادش بر‌گزيده مي شد.

 

يكي از خصايص دوره هخامنشي، ‌شركت خود سپاهبدان و سركردگان در نبرد بود و تعداد زيادي از آنان هم در ميدان‌هاي جنگ كشته شدند. مثلا از يازده پسر داريوش بزرگ پنج تن جان خود را در لشكركشي به يونان از دست دادند.
به گزارش استرابون،‌ تاريخدان و جغرافي‌دان يوناني، سربازان ايراني را از 20 تا 50 سالگي در ارتش به خدمت مي‌گرفته‌اند. تمرين‌هاي سپاهيان ايراني به ويژه پسران نجبا بسيار دشوار بود و بايد انواع ورز‌ش‌ها، ساختن انواع ابزارها، تيراندازي و نيزه ‌پراني و نيز استقامت در جاهاي سخت و راه‌هاي طولاني را مي‌آموختند تا ورزيده شوند و بيش از همه بايد حقيقت ‌گويي را مي‌آموختند. به هنگام نبرد، سربازان به منظور حفاظت از بدن جوشن نيز مي پوشيدند و كلاهي آهنين بر سر مي‌گذاشتند.
در زمان داريوش، در مرکز هر يک از کشورهاي تابع ايران پادگان‌هاي ثابتي براي حفظ امنيت و جلوگيري از تجاوز احتمالي همسايگان برقرار شد. عده افراد اين پادگان‌ها نسبت به وسعت و اهميت منطقه تغيير مي‌کرد، چنان که هردوت عده‌ي پادگان ايراني مأمور مصر را 240 هزارنفر ذکر مي کند. در قلعه‌هاي سرحدي هم پادگان‌هاي ثابتي وجود داشت که رياست آن با فرمانده قلعه « دژبان » بود.
البته اين پادگان‌ها غير از قسمت‌هاي سوار و پياده يي بود که در موقع جنگ از ولايت‌ها احضار مي شدند و اين قسمت‌ها اغلب تعليم‌هاي نظامي مرتبي نداشته و لباس‌ها و سلاح‌هاي گوناگون و زبان‌ها و عادت‌هاي مختلف و به فرماندهي رؤساي محلي خودشان داخل ارتش شاه مي شدند. به گفته هردوت، تاريخ‌نگار يوناني، اين قبيل افراد گاهي فاقد زره و کلاه خود و جوشن بودند و سپرهايشان از ترکه‌ي بافته شده بود و نيزه‌هايشان کوتاه بود.
گزنفون در فصل چهارم کتاب خود موسوم به « اکونوميکز » در اين باب اين طور مي‌نويسد: شاه پارس اهميت فوق العاده‌ايي به سپاه مي‌دهد. بدين معني که به واليان هر ايالت يا مردمي که خراج مي‌دهند امر کرده است که عده‌ايي سوار و تيرانداز وفلاخن دار نگاه دارند و به آنان به خصوص گوشزد کرده که تهيه‌ي اين قوا براي حفظ امنيت و دفاع در مقابل دشمن متجاوز تا چه اندازه لازم و ضروري است.
وي ادامه مي‌دهد: شاه سواي قواي مزبور، پادگان‌هايي در قلعه‌ها دارد و اين قواي مختلف و سپاهيان اجير را که بايد به طور کامل مسلح باشند. شاه همه ساله سان مي‌بيند. در موقع سان غير از پادگان قلعه‌ها که هميشه بايد سر پست خود حاضر باشند قسمتهايي هم در ميداني که براي سان معين شده جمع مي شوند، واحدهايي که نزديک مقر شاه هستند از برابر فرستادگان مخصوص شاه مي گذرند. در قسمت‌هايي که از حيث اسلحه و وسايل وبه خصوص اسب‌ها مرتب باشند به سر کردگانشان درجه و امتياز مي دهند و برعکس به سرکردگاني که قسمت آنان نامرتب و بد باشد، کيفري سخت مقرر مي شود و بيش‌تر اين اشخاص را از کار برکنار مي‌كنند و کسان ديگري را به جاي آنان مي گمارند.
بر اساس روايت هردوت و ساير مورخان، اين گروه‌هاي مختلف لشکري هر کدام پرچمي مخصوص به خود داشته‌اند ولي چگونگي اين پرچم‌ها را شرح نداده‌اند و بيشتردرباره‌ي پرچم فرماندهي سخن رانده‌اند که چنان که ذکر شد به شکل عقاب طلايي با بال‌هاي افراشته بر بالاي چوب بلندي نصب مي کردند يا روي گردونه شاهي مي افراشتند.

 

 

لباس و تداركات
از نوشته هاي مورخين يوناني بر مي آيد که لباس‌هاي افراد نظامي مختلف و در هر يک از ملت‌ها و طايفه‌هاي تابع ايران به شکل لباس معمول همان ملت يا طايفه بوده است و به طور عموم عبارت از يک قباي دراز که تا پايين زانو مي‌رسيده و روي آن کمربند يا شالي بسته مي شده و شلوار که تا ساق پاها را مي پوشانيده است. کلاه افراد به طور معمول از نمد ماليده و محکم و به شکل گرد (پارسي‌ها) يا چند ترک (مادي‌ها) يا دراز و نوک تيز ( سکاها ) بوده است.
در حمله به دشمن نواختن کرنا و سرنا معمول بوده و هنگام هجوم تمام افراد با هم هراي مي کشيدند. بنابر آن چه که هردوت از اردو کشي خشايارشا به يونان تعريف مي کند t علاوه بر آذوقه و عليق چند روزه که در بنه ‌هاي جنگي با عده‌ها همراه بود، در طول راه تشکيل مراکز تدارکاتي و تهيه انبارهاي آذوقه و عليق و همچنين ساختن جاده‌هاي نظامي و پل‌هاي موقتي و قايقي روي رودخانه‌ها و نيز ريختن درخت‌هاي جنگل براي باز کردن راه عبور قشون متداول بوده است.
بنابراين، عمليات مربوط به « رکن چهارم » در آن دوره با حسن وجوه انجام مي يافته چنان که اردوکشي خشايارشا را به يونان بعدها به خصوص از لحاظ امور مربوطه به رکن چهارم مورد مطالعه و تحقيق قرار داده‌اند. به طور کلي مورخين و فرماندهاني که از روي گفته‌هاي هردوت پيرامون اين قضيه تحقيق و تعمق کرده اند، اردوکشي خشايارشا را به يونان از وقايع مهم تاريخ به شمار آورده‌اند و همه بر اين عقيده هستند که از لحاظ استراتژي از عمليات نظامي برجسته و بي نظير عهد قديم است.

خبررساني و ارتباط
از کارهاي ديگر دوران پادشاهان هخامنشي که از نظر نظامي شايان اهميت است، يکي ساختن جاده‌ها براي برقراري ارتباط بين ايالت‌ها و مرکز و بين خود آن‌ها و همچنين براي سهولت نقل و انتقال نيروهاي نظامي از پادگان‌هاي مختلف به جبهه جنگ است که اغلب مورخان يوناني به خصوص هردوت از خوبي اين جاده‌ها تعريف مي‌کنند.
ديگري ايجاد وسايل خبررساني از جمله چاپارخانه‌هاي متعدد شامل تعداد زيادي از اسب‌هاي بادپا و چابک ‌سواران زبردست بود که احكام‌ و فرمان‌هاي نظامي را به سرعت و دست به دست به مقصد مي‌رساندند. پيك‌هاي شاهي در راه‌هاي بزرگ هر ساعت اسبي را كه تاخته بودند،‌ با اسب‌هاي تازه نفس عوض مي‌كردند و به اين ترتيب، پيام‌ها را با شتابي خارق‌العاده از جايي به جاي ديگر مي‌رسانيدند.
هرودوت درباره‌ سرعت حرکت چاپارهاي هخامنشي چنين روايت مي کند: «هيچ جنبنده‌ايي را نمي توان فرض نمود که چالاک‌تر و سريع‌تر از اين چاپارها طي طريق بنمايد.»
در زمان هخامنشيان روي خطوط ارتفاعي که چشم اندازي به يکديگر داشته چهارطاقي‌ها و برج‌هايي مي‌ساختند که اخبار و فرمان‌هاي فوري را با روشن کردن آتش روي آن‌ها با نشانه‌هاي مخصوص به يکديگر مخابره مي کردند. چنان که هردوت در چند مورد به مخابره با آتش اشاره
مي كند، از جمله به مخابره خبر فتح آتن از طريق جزيره‌هاي سيکلاد به سارد.
امروز هم در بعضي نقاط ايران و بيشتر در نواحي جنوب، خرابه هاي اين چهارطاقي ها و برجها که به نظر مي‌رسد براي مخابره با آتش بوده، روي ارتفاعات موجود و نمايان است.

بازرسان شاه
از جانب پادشاهان هخامنشي براي هر ايالتي دو نفر بازرس معين شده بود که از بين اشخاص اصيل و مجرب و مورد اعتماد انتخاب مي شدند و به منزله چشم و گوش شاه بودند و کليه مشاهده‌هاي خود را درباره‌ي وضع مأمورين کشوري و لشکري به وسيله چاپار مخصوص و به طور مستقيم براي شاه مي فرستادند. وجود همين اشخاص بود که مانع مي شد در جريان کارهاي لشکري و کشوري کمتر انحرافاتي رخ بدهد و اين بازرسان همراه خود قوه اجرايي نيز داشتند.

انضباط
راجع به انضباط ارتش در دوره‌ي هخامنشي نهايت مراقبت و سخت‌گيري به عمل مي‌آمد، مجازات‌هايي که براي جرم‌هاي نظامي بخصوص خيانت به شاه و مملکت وضع شده بود به شدت اجرا مي شد. در عين حال نسبت به عمليات قضات نيز توجه خاصي داشتند و هر قاضي که بر خلاف عدالت حکم مي داد. تحت تعقيب قرار مي گرفت. به همين جهت مطابق روايات پلوتارک و ديودور قضات از بين رؤساي خانواده‌هاي درجه اول که در پارس هميشه مورد احترام و ملاحظه بودند، انتخاب مي شدند و حتي در شوراي نظامي هم از وجود ايشان استفاده مي گرديد.

از توصيفات سپاهيان و ارتش كه در دوره هخامنشي بگذريم، آنچه در تاريخ جنگ‌هاي هخامنشي و در طول تاريخ ايران شاخص و مايه مباهات هر ايراني است،‌ روح فتوتي است كه در ميان سپاهيان ايران بود و نمود اعلاي آن را در شخصيت كورش كبير مي‌توان يافت. ايرانيان به هر دشمني كه پناه و زنهار مي‌خواست، روي خوش نشان مي‌دادند و معمولا تقاضايش را مي‌پذيرفتند و با زندانيان با محبت رفتار مي‌كردند. با نجبا و شاهان اسير شده رفتاري شايسته آنان در پيش مي‌گرفتند.
كورش همه شاهاني را كه از وي شكست مي‌خوردند،‌ تكريم مي‌كرد و به آنان زمين و ملك يا حتي حكومت ناحيه‌اي را مي‌بخشيد تا در آسايش زندگي كنند. جوانمردي وي چنان بود كه دشمنان سرسختش تبديل به دوستاني وفادار و دلسوز شدند. نمونه بارز اين شاهان مي‌توان به كرزوس، شاه ليدي، اشاره كرد. روحيه‌اي كه در تاريخ ايران تداوم پيدا كرد و در قالب چهره‌هاي پهلواني و پس از اسلام، عياري، بارها و بارها ظهور كرد.

منابع:
1- شاپور شهبازي، عليرضا؛«ارتش در ايران باستان»، مجله باستان‌شناسي و تاريخ،‌ ش20، س دهم،‌ بهار و تابستان1375،‌ صص 22- 28.
2- كخ،‌ هايدماري؛ از زبان داريوش! ...،‌ ترجمه پرويز رجبي،‌ چاپ سوم، تهران: كارنگ، 1377.
3- مكنزي،‌ ديويد نيل؛ فرهنگ كوچك زبان پهلوي، ترجمه مهشيد ميرفخرايي، تهران: پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي،‌
4- جمعي از نويسندگان به سرپرستي حكمت ؛ علي اصغر ؛ ايرانشهر ؛ يونسكو

 

 


 

 


نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 13:28 توسط اردشير | |
                               گات ها (برگردان دکتر علی اکبر جعفری) را از "اینجا" دانلود کنید.

پندهای زرتشت بزرگ

۱. گفتار نیک پندار نیک کردار نیک

۲. اشا يا اشويي برابر راستي ، پاكي ، سامان ، آرامش جهان ، هنجار هستي ، درستي ، پارسايي ، پرهيز كاري ، داد ، نيكويي ، پيمان داري ، و ... می باشد ، درستكار آنست كه اگر راستي و آشويي به زيان اوست دست از آن بر ندارد و از آن نگريزد . رستگاران هميشه راست و درست اند . " وهمن برگ 28 شماره يكم "

۳. كسی را فریب مده تا دردمند نشوی

۴.آنچه را گذشته است فراموش كن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر

۵. راستی فضیلت است. راستی شادمانی است. شادمانی از آن كسی است كه همیشه راستگو و درست‌كردار است

۶. عاشق عاشقی باش و دوست داشتن را دوست بدار،از تنفر متنفر باش و به مهربانی مهر بورز، با آشتی آشتی کن و از جدایی جدا باش

۷. ای خداوند خرد هنگامیکه در روز ازل جسم و جان آفریدی و از منش خویش نیروی اندیشیدن و خرد بخشیدی. زمانی که به تن خاکی روان دمیدی و به انسان نیروی کارکردن و سخن گفتن و رهبری کردن عنایت فرمودی خواستی تا هر کس به دلخواه و با کمال آزادی راه و کیش خود را برگزیند. هات ۳۱ بند ۱۱

۸.ای مردم بهترین سخنان را به گوش هوش بشنوید و با اندیشه روشن و ژرف بینی آنها را بررسی کنید. هر مرد و زن راه نیک و بد را شخصاً برگزینید. هات ۳۰ بند ۲

۹. این سخنان را به نو عروسان و تازه دامادان می گویم . امیدوارم اندرزم را بگوش هوش بشنوید و با ضمیری روشن آنرا نیک دریابید و بخاطر بسپرید : همیشه با نیک منشی و مهر و دوستی زندگی کنید و در راستی و پاکی و مهر ورزی از یکدیگر پیشی جوئید. چه بیگمان از زندگی سرشار از خوشی و خوشبختی برخوردار خواهید شد. هات ۵۳ بند ۵

۱۰. مرد خردمند با آگاهی از اینکه عشق و ایمان به خدا سرچشمه راستی است گمراهان و زشتکاران را به پرورش منش پاک و انجام کار نیک و مهرورزی به دیگران اندرز خواهد داد و سرانجام ای خداوند جان و خرد همه زشتکاران با آگاهی از حقیقت بسوی تو خواهند آمد.

هات ۳۴بند ۱۰

۱۱. اهورامزدا را باید با ایمانی کامل و از روی راستی ستود چرا که او به ما نوید داده است که در پرتو خویشتن شناسی , راستی و نیک منشی میتوان به رسایی و جاودانگی راه یافت .

۱۲. نه به راست نه به دروغ هرگز سوگند مخور .

۱۳. سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی .

۱۴. زن ديگري را فريب مده تا روانت گناهكار نگردد .

۱۵. با زن فرزانه و شرمگين عروسي كن و او را دوست بدار.

۱۶.  قبل از جواب دادن تفکر کن.

۱۷. مغرور و خود پسند نباش؛ زیرا انسان چون مشك پر باد است و اگر باد آن خارج شود، چیزی باقی نمی‌ماند...

(( ... فروهر زرتشت سپنتـــمان پـــاک را می ستـــاییم. نخستین کسی که نیک اندیشید. نخستین کسی که نیک سخن گفت. نخـستین کسی که نیکی را بجا آورد.نخستین اتربان ، نخستین رزم آزمـــا ، نخستین کشـــاورز جهان پرور ، نخستین کسی که بیاموخت و نخستین کسی کــه بیاموزانید. نخستین کسی که از برای خود بپذیرفت ، نخستین کسی که بیـــاموخت پرورش زمین را ، راستی را ، کلام مقدس را و اطاعت از کلام مقدس را ، و سلطنت روحانی را و همه چیزهای نیک مزدا آفریده را که منسوب به راستی است. ))زَرتُشت ، زردشت،زردهُشت یا زراتُشت(در اوستا زَرَثوشْتَرَ به تعبیری به معنی «دارنده روشنایی زرین‌رنگ» و به تعبیری دیگر «دارنده شتر زردفام» و سرانجان به معنای «ستاره زرین») نام پیامبر ایرانی و بنیادگذار دین زرتشتی‌گری یا مزداپرستی و سراینده گاهان (کهنترین بخش اوستا) است. بعضی پژوهشگران بر این باورند که زرتشت در روز ششم فروردین زاده شده ولی درباره ی تاریخ زایش او دیدگاه‌های فراوانی وجود دارد. برآوردها از ششصد تا چندین هزار سال پیش از میلاد تفاوت دارند. تولد زرتشت را در شمال غربی ایران در نزدیکی دریاچه چیچست (ارومیه) در روستای انبی دانسته‌اند. پس از اعلام پیامبری در سن 30 سالگی، زندگی بر زرتشت در منطقه شمال غربی ایران سخت شد و او ناچار به کوچ به شمال شرقی ایران آن روزگار یعنی منطقه بلخ شد. در آنجا زرتشت از پشتیبانی گشتاسب‌شاه برخوردار شد و توانست دین خود را گسترش دهد. زرتشت در سن 77 سالگی در روز پنجم دی ماه در نیایشگاه بلخ بدست یکی از تورانیان به نام توربراتور کشته شد.

تبار و خانواده زرتشت

نام خانوادگی زرتشت اسپنتمان بود. مادر او دُغدو و پدر وی پوروشسب نام داشتند. پوروشَسْب اِسپَنْتْمان مردی دانشور و درستکار بود. دغدو دختر فری‌هیم‌رَوا از خاندان نژادگان (اشراف) و دینور بود. حاصل ازدواج پوروشسب و دغدو پنج پسر بود و زرتشت سومین آنهاست. زرتشت از همسر خود به نام هووی شش فرزند داشت. نام سه پسر ایشان ایسَت‌واسْتَرَه، اورْوْتَتْ‌نَرَه، هْوَرْچیثْزَه و نام سه دخترشان فرینی، ثریتی و پوروچیستا بود. یکی از هفت شاگرد اصلی زرتشت به نام مَیدیوماه پسرعموی پیامبر بود.

تمامی بزرگان دنیا زرتشت را نخستین پیامبر یکتا پرستی میدانند.......... 

بزرگان جهان درباره اشو زرتشت چه می گویند

دکتر ویت نی

مذهب زرتشتی در یکی از اقوام برترکره ارض متنعم شده است . آنکس که از حیث مراتب فیلسوفانه و روحانی و جسمانی و پاکی صوری و معنوی دعوی اصالت نجابتش محل توجه است مذهبش زرتشتی است .

پرفسور دکتر گیگر

به راستی هیچ قومی از اقوام باستانی خاور زمین قدرت حفظ و صحت کیش خویش را مانند زرتشتیان نداشته اند و این خود از تاثیر حقیقت این مذهب است که در عین حقیقت بدون نقصانی در اصول باقی مانده است . در همه تفتیشاتی که در طول زندگی کرده ام هیچ آیینی و قومی را مانند زرتشتیان در یکتاپرستی - خداشناسی - آزاد منشی - پاکی و حقیقت ندیده ام . چه خوشبخت است قومی که این آیننشان است .

نيچه- فیلسوف آلمانی

زردشت بزرگترين پيامبر هوشمند و تيزهوشي است كه پايه‌هاي گسترده انديشه سازنده و مردميش تاكنون براي باختر استوارترين ستون زندگي بوده است. انديشه زردشت آموزشهاي بزرگي براي نيك زندگي كردن، نيك در پيوند بودن، نيك‌‌رفتار داشتن ونيك سخن گفتن و بالاتر از همه، چگونه ارج و ارزش نهي به ديگران است. او هيچگاه در هيچ سخنش از به كاربردن پي‌درپي «راستي و درستي‌ خودداري نكرده وپيوسته همه مردم را بدين سو خوانده است. در سخن زردشت، شكوهي يافت ميشود كه در كمتر سخني ميتوان يافت.

پرفسورهرتسفيلد

پشتكار و كوششهاي خستگي‌ناپذير، از فروزه‌هاي درخشان ايرانيان مي‌باشد كه برپايه راستي و درستي استوار شده است كه همه آنها پرتوي از آيين شكوهمند و پرفروغ زردشت است.

پروفسور ميه

فروزه‌هاي ايرانيان باستان ستايش آميزند. ولي بايد دانست كه انگيزه‌ آنها ، آموزشهاي نيك خواهانه و مردمي زردشت ميباشد . زردشت از منشي والا برخوردار بود كه توانست بر دل مردم رخنه نمايد وآنها را به سوي خود و آفريدگار مهربان و نيك خواهش بكشاند .

التهيم

سروده‌هايي به اين ژرفنايي واستادي و با رواني بي‌همانند دراين دوران تنها از كساني برميآيد كه نيك پرورش يافته باشند و از خانوادة‌ نژاده‌اي باشند كه از آموزش و پرورش نيك برخوردار باشند. سرودهاي زرتشت از يك مايه بنيادين بينشمندي و ادبي كم مانند بهره‌ور است كه با دوران هند و اروپايي پيوندي ناگسستني دارند. بي پروا ميتوان گفت كه درونمايه گاتها از يك گفتار جهان برين برخوردار است كه به انديشه اين مرد بزرگ رخنه كرده و درآن جاي گرفته است. زرتشت انديشمندي يكتا و بي‌همتا و درشناسايي و روشن‌نگري بسيار برجسته و والا بود. از اين رو پيشواي بي چون وچراي كساني شد كه با ژرف‌بيني و ژرف نگري به جهان نگريستند و پايه‌گزار بينشمندي شدند .

جكسون

بودا و كنفوسيوس و سقراط كه جويندگان نور و فروغ و روشنايي بودند. از پايه‌هايي بلند و سركشيده برخوردار بودند، ولي بايد پذيرفت كه زردشت از همه آنها بالاتر و والاتر وارزشمندتر بود. او بي گمان يكي از آموزگاران بزرگ خاوربه شمار ميآيد .

گوته

دانشمند بلند آوازه آلماني، سخت فريفته گفتار و سروده‌هاي زرتشت بود و اورا مردي بسيار بزرگ و نوشته‌هايش را شكوهمند بازنمود كرده است. گوته، زرتشت را خردمندي به شمار ميآورد كه جهان خرد كمتر همانند اورا به خود ديده است. او در همه جا از كسي نام مي‌برد كه هماره درانديشه خوشبختي و آسايش مردم بوده است و جز راستي و پاكدلي سخن نگفته است .

وتين آمريكايي

زردشت از همه نگرها ستودني است، بيگمان مسيح پيرو او بوده واز انديشه او بهره گرفته است. سه سخن رسا و روان و شكوهمند او: پندار نيك –گفتار نيك- كردار نيك، پايه و بنياد همه دينها ست و هيچ خردمندي نتوانسته است چيزي بر آن بيفزايد .

توماس هايد

اين نويسنده بزرگ انگليسي درباره زرتشت مي گويد: كه در آن منش او را سخت مي‌ستايد و اورا انديشمندي بزرگ به شمار ميآورد. او مينويسد كه خداوند زرتشت را براي مردم ايران برگزيد، زيرا ايرانيان از يك آگاهي بزرگي درباره خداوند برخوردار بودند. اين مردم با خرد، سزاوار مرد خردمندي چون زردشت بودند .

هومباخ

درگاتها اين سروده‌ي باشكوه زردشت، يك آفريدگار يافت ميشود كه اهورامزداي نيك خواه و خيرانديش است. آموزش هاي او برترين آموزشهاي نيك و برجسته درراه يك زندگي پاك و آراسته و درست و شايسته است كه بازده‌هاي درخشان آن نيك آشكار ميباشد . اورا ميتوان يك استاد مهر و پاكدلي خواند كه جز درراه راستي و درستي گام ننهاد و از اهورامزدا جز خوشبختي مردمان روي زمين را نخواست.

پرفسور جان هینلز

دین زرتشت را باید نخستین دین آزادی انسانها و حقوق بشر در جهان خواند .

پرفسور هانري ماسه - رنه گروسه

زرتشت اولين شخصي است که پايه هاي يکتا پرستي را در جهان بنيان نهاد .

دکتر هاگ

زرتشتیان مقام زن و مرد را برابر دانسته اند . رسومات دینی زنان و مردان برابر است . مراسم تدفین مردگان برای زن و مرد فرقی ندارد  .

خانم فرانسیس پاورکاب

من شگفت دارم از این که اگر زرتشت در هزاران سال پیش از میلاد در شرایطی که هیچ قانونی برای بشریت وجود نداشت ظهور نمی کرد و چنین آموزه هایی را برای ما به جای گذاشته که پس از هزاران سال بدون کوچکترین ناهمگون نبودن با شرایط امروز و همچنان پایه های انسانیت بشر را شکل میدهد اگر وی نیامده بود به راستی امروزه جامعه بشریت چه حالی داشت و در چه شکلی زندگی میکرد  .

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:27 توسط اردشير | |
          

                پرچم زمان کورورش بزرگ(۵۵۹ سال پیش از میلاد)

                             


           درفش ايران زمين در زمان شاهنشاهي پيشدادي و كياني

                        

 

 درفش كاوياني يكي از پرارزش ترين پرچم هاي جـــــــهان است كه از روز

 افرينش ادمي و خوي شهريگري ( تمدن ) گرفتن ، برافراشــــته شده است.

 زيرا اين پرچم چندين برتري به تمامي پرچم هاي جهان دارد و قراردادهايي

 ( امتيازاتي ) كه در ان است در هيچ يك از ديگر پرچــــــــم هاي در سراسر

 جهان يافت نميشود.

 

 * اين پرچم از دل توده هاي مردم بيرون امده و از يك پيشبند چرمي اهنگري

 دلاور كه براي درهم كوبيدن ستم و شكنجه بيدادگران تازي به پا خواســــت ،

 فراهم امده است.

 

 * اين پرچم مردمي است و به دست مردم ساده ولي دلير كوچه و خــــــيابان

 درست شده و پرچم رسمي كشور به شمار امده و پذيرفته گــــــــــــشته است

 ولي همه پرچم هاي ديگر جهان پيماني ( قراردادي ) ميــــــباشد كه از سوي

 گردانندگان كشور ساخته و پرداخته و به مردم پذيرانده شده اند. 

 

 * هر كشوري پس از گزينـــــــــش پرچــــــــم براي رنگ ها و نشانه هاي ان

 درون مايه هايي برگزيده است . ولي درفش كاوياني هنگام برافراشـــته شدن

 همه درون مايه ( معنا و محتوا ) خود را به همراه داشت ؛ زيرا در پيــكار با 

 دشمن خونخوار و براي سرنگوني او پيشاپيش مردم به پا خواســــــــته و به

 جنبش و چرخش درامد.

 

 * اين پرچم براي ازادي ايران زمين از دست بيگانــــــــگان چيره بران از دل

 توده هاي به خروش امده برپا گرديد.

 

 * اين پرچم كهن ترين پرچم جهاني ميباشد و به دست ايرانيان عامه برافراشته

 شده است.

 

 * نشان غرور و سربلندي ملت ايران در ميان يونانيان و روميان و ملـــت هاي

 باستاني ان روزگار دارد.

 

 * نماد سپاس از گذشتگان كشورمان است و ترجيح ندادن هيچ فرهنـــگي را به

 فرهنگ كهن نياكانمان.

 

 * يكپارچگي و اتحاد اقوام مختلف و كهن ايـراني و ايجاد يك امپراتوري قدرتمند

 و شكوهمند در برابر استكبار جهاني است.

 

 * تنديس و نماد شش هزار سال پادشاي ايران و شكوه ارتش شاهنـــــــشاهي در

 جهان است.

 

 

 تاريخ درباره درفش شكوهمند كاوياني چه ميگويد :

 

 تاريخ طبري مينويسد كه درفش كاوياني از پوست شير بود و پادشاهان ان را به

 به زيور بياراستند و زر و سيم و گوهر بر ان پوشاندند ، انرا اختر كاويــــان نيز

 مي ناميدند كه جز در كارهاي بزرگ نمي اوردند و جز براي شــاهزاده اي كه به

 كارهاي بزرگ فرستاده ميشد ، برنمي افراشتند .

 

 فردوسي پاك نهاد قدمت درفش كاوياني را با احتساب نخستين شاهنــــــــــشاهي

 ايراني 6600 سال (( پيشدادي و كياني )) خوانده و در وصـــــــف چنين درفش

 باشكوهي چنين گفته :

 

                               ميان سپاه كاويان درفش

                            به پيش اندرون تيغهاي بنفش

                          درفش شاهنشاهي با بوق و كوس

                             پديد امد و شد زمين ابنوس

                            يكي زرد خورشيد پيكر درفش

                            سرش ماه زرين غلافش بنفش

 

هجوم تازیان(اعراب)

در جنگی که میان تازیان (اعراب) و ایرانیان در نزدیکی نهاوند رخ داد سپاه ایران شکست خورد و تازیان به درفش کاویانی دست یافتند و به همراه فرش بهارستان، نزد "عمر بن خطاب" بردند که از جواهرات پرچم بسیار تعجب کرد و دستور داد فرش را تکه تکه کردند و پرچم را سوزاندند و جواهرات آن را بین خود تقسیم کردند.
بعد از حمله تازیان به ایران نقش پیکره میترا بر پشت شیر که نمادی از خدا بود را برداشتند( زیرا با اسلام هماهنگی نداشت) و بجای تندیس میترا فقط نماد خورشید را بر پشت شیر سوار کردند و نشان شیر و خورشید از آن زمان بدون وجود میترا نمایان شد.

 


 

                                   پرچم دوره شاه طهماسب

                     

 


 

                                       دوره شاه صفی دوم

                               

 


 

                                             دوره نادرشاه

                           

تا زمان نادر شاه افشار، پرچم ها در بیشتر موارد نوک تیز بود و از همه رنگها استفاده می شد. نادر شاه این مرد خود ساخته و میهن پرست که از دل مردم برخاست و ایران تکه پاره را به زیر یک پرچم آورد و هندوستان، مرز چین، خوارزم، موصل، کرکوک، بغداد و دهلی را زیر پا گذاشت و تا آن زمان که پرچم یک رنگ بود(سبز یا سرخ یا سیاه) دارای ترکیبی از سه رنگ سبز و سپید و سرخ شد.
درفش شاهی نادر؛ سرخ و زرد و دارای نقش شیر بود. پرچم در زمان نادرشاه چهارگوش بود. بنابراین پرچم مستطیل و سه رنگ نادر، مادر پرچم سه رنگ ایران است که نقش شیر و خورشید بر آن نشسته ولی هنوز شیر، شمشیری در دست ندارد.

 


 

                                     دوره علی قلی شاه عادل

                              

                                

 


 

                                      دوره آقا محمد خان قاجار

                            

بر هیچ یک از آثار ایرانی تا زمان قاجار نقشی از شمشیر دیده نمی شود و هنوز شیر و خورشید نماد ملی ایران باقی مانده بود. آقا محمد خان با تمام کینه ای که از افشاریه داشت از سه رنگ، تنها رنگ سبز را برداشت و سرخ را رها نمود. ولی در میان آن دایره ای سفید نگاه داشت ولی شیر و خورشید را که از پیشینیان رسیده بود از میان نبرد. اگر چه شاهان و امیران، یکدیگر و قبیله ها را از بین می بردند ولی شیر و خورشید را که نماد ملی بود همچنان بر جای می گذاشتند.
از طرفی چون آقا محمد خان بسیار مذهبی بود پرچم های صفوی را که بعضی دارای نشان شیر و خورشید و برخی دیگر دارای نشان شمشیر دو سرعلی بود را در هم آمیخت و شمشیری را به دست شیر داد.
فتحلی شاه دو پرچم گوناگون داشت یک پرچم به رنگ سرخ رنگ با شیری نشسته که خورشید در پشت آن قرار داشت و دستی از نقره بر بالای چوب پرچم نصب بود که شاید نمادی از دست امام علی بود،این درفش متعلق به زمان جنگ بود. پرچم دیگری وجود داشت که کاملاً به رنگ سبز بود همراه با شیری نشسته و خورشید بر بالای آن،این پرچم متعلق به زمان صلح بود. پرچم زیبای دیگری نیز وجود داشت برای زمان دوستی که یکسره سپید بود. این طور میتوان تصور کرد که در آن زمان سه رنگ پرچم وجود داشته است؛ سرخ، سبز و سپید. در آثار بجای مانده از زمان محمد شاه، تاج بر بالای نشان شیر و خورشید دیده می شود.
سرانجام در صد و پنجاه سال پیش، دستگاه سلطنتی ایران می پذیرد که نشان شیر و خورشید، به عنوان یک نشان فرهنگی، تاریخی و دینی که ریشه در هزاره های کهن(پیش از زرتشت) دارد نماد پرچم ایران گردد.
امیرکبیر با دلبستگی شدیدی که به نادر شاه افشار داشت، پرچم های زمان فتحعلی شاه را بهانه کرد و دستور داد نشان تاج را از بالای شیر و خورشید برداشت ولی شمشیر پرچم را حفظ کرد و در شکل مستطیلی پرچم تغییری بوجود نیاورد.


 

                                        دوره محمد شاه قاجار

                                           


 

                              پرچم ننگين ايران در دوره ناصرالدین شاه

                                            

 


 

                                             دوره رضاخان و پسرش

                               

از دوران های پیش از تولد الهه میترای آدمی روی؛این باور در میان آریائیان (ایرانیان) وجود داشته که سر انجام رهایی دهنده ای خواهد آمد و به این باور پای بند بودند که خوار و بار و بهروزی و فراوانی به گونه گاو فربهی می باشد که در درون غار جای دارد و هنگامیکه میترا زاده شد گفتند که او همان رهایی بخشی است که در درون غار جای دارد وهنگامیکه میترا زاده شد گفتند که او همان رهایی بخشی است که باید گاو را بکشد. ایرانیان، شیر را نماد نیرومندی و مردانگی و سروری می پنداشتند.
آثاری که در کاوشهای باستان شناسی بدست آمده نشان میدهد که پیوند تنگاتنگی میان پیکره شیر و میترا وجود دارد. ما میتوانیم در زیر پله های کاخ آپادانا نقش شیری که گاوی را میدرد، مشاهده کنیم.

در برگه های بدست آمده در اروپا (آیین میترا تا انجا نیز نفوذ کرده بود)   می بینیم که میترا که گاه زاده سنگ، گاه زاده خورشید، گاه زاده و همتای آناهیتا خوانده میشود؛ در غار، گاوی را می کشد. در بسیاری از سنگ نبشته ها،برگه ها،کاسه ها و بشقاب های بدست آمده از ایران باستان نمونه هایی از شیر که گاو را می کشد به چشم میخورد.
در طول تاریخ به آثاری بر می خوریم که پدران ما (خورشید)را برتر از دیگر خدایان میدانستند. همچنین میترا را خدای روشنایی و نیرومندی می پنداشتندو خورشید را نماد و سمبول او می شمردند و تصور میکردند که خورشید با گوش و چشم سراسر گیتی را تحت نظر دارد. به همین دلیل به خورشید (مهر )هم گفته میشد که نام دیگر میترا بود.

 

 

اما شیر و خورشید از کجا پیدا شده است ؟

 

به تصویر نگاه کنید. این یک اثر ارزشمند باستانی است که پادشاه ایران ؛ خشایارشاه را درحال نیایش نشان می‌دهد.  الاهه روبروی او آناهیتا است که بر پشت شیر سوار است . به خورشیدی که بر پشت شیر است دقت کنید.

 

               


 

                                                   و اما پرچم ايران تازي زده

                                    

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 12:40 توسط اردشير | |
 

جنگ هاى پيامبر اسلام مختص شبه جزيره عربى و در ميان قبائل مكه و مدينه بود.
وى پيش از مرگ سپاهى را فراهم آورده بود براى حمله به رم شرقى و سوريه اما مرگ به او امكان نداد تا (بلكه) اذان اسلام را بر مناره كليساهاى دمشق بشنود.
ابوبكر نخستين خليفه نيز سرگرم رتق و فتق امور و رقابت هاى قبيله اى شد، اما عمر هجوم و تاختن به ديگر كشورهاى مجاور شبه جزيره عربى را آغاز كرد.
رستم فرخزاد رهبر سپاه ايران با ۱۲۰ هزار سرباز در برابر ۳۰ هزار سرباز تازى شكست خورد و در چهاردهمين سال از گريز مسلمانان از مكه به مدينه بخشى از امپراطورى ايران به دست آنها افتاد.
يزدگرد سى و پنجمين پادشاه ساسانى پيش از آن كه در نهاوند با سپاه اسلام مواجه شود در پاسخ به نامه اى از عمربن خطاب متنى نوشته است كه پس از چهارده قرن همچنان تازگى و محتواى ويژه خود را دارد. عمر از شاه ايران مى خواهد تا تسليم مسلمين شود و «الله اكبر» را پرستش كند يزد گرد سوم به او چنين مى نويسد:
«
بنام اهورامزدا آفريننده جان و خرد»
از سوى شاهنشاه ايران يزدگرد به عمر پورخطاب خليفه تازيان.
تو در نامه ات ما ايرانيان را به سوى خداى خود كه آن را «الله اكبر» نام داده ايد مى خوانيد و از روى نادانى و بيابان نشينى بى آن كه بدانيد ماكيستيم و چه مى پرستيم مى خواهيد تا به سوى خداى شما بيائيم و «الله اكبر» را پرستش كنيم؟
شگفتا كه تو بر جايگاه خليفه تازيان نشسته اى ولى آگاهى ها و دانش تو از يك تازى بيابان نشين فراتر نمى رود. به ما پيشنهاد مى كنى تا «الله اكبر» را پرستش كنيم؟
اى مردك، هزاران سال است كه آريائيان در اين سرزمين سرشار از فرهنگ و هنر يكتاپرست هستند و خداوند بزرگ را- نه خداوند بزرگتر (اكبر)- را پرستش مى كنند و روزانه پنج بار به درگاهش نيايش مى كنند.
آنگاه كه ما پايه هاى مردمى و نيك ورزى و مهربانى را در سراسر جهان گسترش مى داديم و پرچم پندار و گفتار و كردار نيك را در دست داشتيم تو و نياكانت در بيابان ها مى گشتيد و مار و سوسمار مى خورديد و دختران بى گناهتان را زنده به گور مى كرديد.
تازيان كه براى آفريده هاى خداوند ارزشى نمى شناسند و سنگدلانه آنها را از دم تيغ مى گذرانند و زنان را آزار مى دهند دختران را زنده به گور مى كنند و به كاروان ها مى تازند و به راهزنى و كشتار و ربودن زن و همسر مردم دست مى زنند چگونه ما را كه از همه اين زشتى ها بيزاريم مى خواهند آموزش خداپرستى بدهند؟
به من مى گوئى كه از آتش پرستى دست بردارم و خداپرست شوم؟ چگونه نمى دانى كه ما آتش را نمى پرستيم بلكه ايرانيان خدا را در روشنائى مى بينند. فروغ و روشنائى تابناك و گرماى خورشيد و آتش در دل و روان ما جان مى بخشد و گرمى دلپذير آنها روان هاى ما را به يكديگر نزديك مى كند تا مردم دوست، مهربان، مردم دار، نيكخواه و نيك پندار و نيك گفتار باشيم ورادى و گذشت را پيشه سازيم و پرتو يزدانى را در دل هاى خود همواره زنده نگه داريم.
خداوند ما اهورامزداى بزرگ است نه بزرگتر و شما كه خدايتان را الله بزرگتر نام نهاده ايد بنام او كشتار و بدبختى آفرينى و سيه روزى ديگران را ارمغان داريد اما اهورامزداى ما مهرورزى و نيكى و گذشت و يارى رسانى به سيه روزان و درماندگان را خواهان است.
چه كسى در اين ميان تبهكار است؟ خداى شما كه فرمان كشتار و تاراج و نابودى را مى دهد يا شما كه به نام او چنين مى كنيد؟ و يا هر دو؟ شما از دل بيابان هاى تفته و سوخته كه همه روزگارتان را به ددمنشى و بيابانگردى گذرانده ايد برخاسته ايد و با شمشير و لشكركشى مى خواهيد آموزش خداى بزرگتر پرستى به مردمانى بدهيد كه هزاران سال است تمدن شهريگرى دارند و دانش شهريگرى را به ديگران آموخته اند؟ و فرهنگ و هنر و دانش را چونان پشتوانه اى نيرومند در دست دارند.
شما به نام «الله اكبر» به لشكريان اسلام جز ويرانى و تاراج و كشتار چه آموخته ايد؟ كه مى خواهيد ديگران را نيز به سوى الله اكبر بكشانيد؟
درد و اندوه كنونى مردم ايران اين است كه ارتش نيرومند آنها كه فرمانبر اهورامزدا بوده است از ارتش تازيان كه به تازگى پيرو «الله اكبر» شده اند شكست خورده اند و مردم ايران به زور شمشير شما تازيان بايد خداى تازى- الله اكبر- را بپذيرند و بپرستند و در روز پنج بار به زبان تازى نماز بگذارند زيرا الله اكبر شما تنها زبان تازى مى داند.
به شما سفارش مى كنم تا به دل همان بيابان هاى خشك و سوزان و پر سوسمار خويش برگرديد و مشتى تازى بيابانگرد و سنگدل را به سوى شهرهاى آباد بسان جانورانى هار و سرمست رها نكنيد و از كشتار مردم و تاراج دارائى آنان و ربودن همسران و دخترانشان به نام «الله اكبر» خوددارى كنيد و دست از اين زشتكارى ها و تبهكارى ها برداريد.
آريائيان مردمانى مهربان، با گذشت و نيك انديش هستند هر جا رفته اند تخم نيكى و دوستى و درستى پاشيده اند از اين رو از كيفر دادن شما براى نابكارى هاى تو و تازيان چشم خواهند پوشيد.
شما با همان «الله اكبر»تان در همان بيابان بمانيد و به شهرها نزديك نشويد كه باورتان بسيار هراسناك و رفتارتان ددمنشانه است.
«
امضاء يزدگرد سوم شاهنشاه ايران»

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 14:55 توسط اردشير | |